|
زندگی
|
|||
|
درباره وبلاگ |
|
||
|
فهرست اصلی دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب |
|
مگه چیم از مُرده کمه ؟
خاطره های لعنتی ! چرا ولم نمی کنین ؟ مث شناسنامه شدم که باطلم نمی کنین یه دل پر از قصه دارم که بی خیال عالمه چشمای سردمو ببین ، مگه چیم از مرده کمه ؟ یه مهر باطل بزنین ، رو این شناسنامه برم برای این یه دونه مهر ، یه عمره که منتظرم یه عمریه با زنده ها ، مرده گیمو سر می کنم دارم نفس کشیدنو ، دروغی باور می کنم من از صدای نفسام ، دیگه دارم خسته می شم فقط یه پرونده بودم که تا ابد بسته می شم خاطره های لعنتی ، ولم کنین دارم می رم شماها زندگی کنین ، من دیگه باید بمیرم اگر کسی سراغمو از شماها گرفت، بگین اون مث زنده ها نبود یه مرده بود فقط همین
نوشته شده توسط AR در سه شنبه ششم شهریور 1386 ساعت 7:10 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت داغ تنهایی.....
منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو بستمش بین من و تو فاصله است یک در سرد آهنی من که کلیدی ندارم تو واسه چی در می زنی این در سرد لعنتی شاید که نخواد وا بشه قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه قطار داره سوت می کشه
نوشته شده توسط AR در سه شنبه ششم شهریور 1386 ساعت 6:9 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت کاره همه دلداریه بیخوده .....
نوشته شده توسط AR در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 1:2 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت یه روز بهم گفت.....
یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست بشم.اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام.. یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم. اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام.... بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام.... یه روز دیگه بهم گفت: می خوام برم یه جای دور.جایی که هیچ مزاحمی نباشه. وقتی همه چیز حل شد تو هم بیا اونجا. اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام.... بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام.... یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم. اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام.... براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم.فکر خوبیه. منم خیلی تنهام.... یه روز دیگه تو نامه برام نوشت: من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم. اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام.... براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم .فکر خوبیه . منم خیلی تنهام.... حالا دیگه اون تنها نیست و از این بابت خوشحالم و چیزی که بیشتر از اون خوشحالم میکنه اینه که هنوز نمیدونه که من خیلی خیلی تنهام .....
نوشته شده توسط AR در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 ساعت 3:43 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت خدا .....
ميدوني وقتي خدا داشت من و بدرقه مي كرد بهم چي گفت ؟؟؟ جايي كه ميري مردمي داره كه مي شكننت نكنه غصه بخوري؟ من همه جا باهاتم تو تنها نيستي ... تو كوله بارت ، عشق ميذارم، كه بگذري ... قلب ميذارم ، كه جا بدي ... اشك ميدم ، كه همراهيت كنه ... و مرگ ، كه بدوني آخرش بر ميگردي پيش خودم ... پس هيچوقت تنها نيستي ...!
نوشته شده توسط AR در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 2:57 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت چشم.....
تو این دنیای نامرد.... یه دختر نابینا بود که به پسری دلبسته بود....! دختره خیلی اون پسررو دوست داشت و به اون می گفت : اگه من دوتا چشم داشتم واسه همیشه باهات می موندم...! یه روز یه نفر پیدا شد که چشماشو داد به دختره... دختره وقتی که تونست عشقش رو ببینه دید که پسره هم نابیناست... به پسره گفت : دیگه نمی خوامت و از پیش من برو....! پسره وقتی که داشت می رفت... لبخند تلخی زد و با اشک به دختره گفت : (( مواظب چشمای من باش ))
نوشته شده توسط AR در یکشنبه پنجم فروردین 1386 ساعت 5:0 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت اشك .....
راهي از رنج و عشق و صبوري... هر قطره را لياقت دريا نيست.قطره عبور كرد و گذشت، قطره پشت سر گذاشت. قطره ايستاد و منجمد شد، قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت... و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت. خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما... اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت ... آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد، خدا گفت : حالا تو بينهايتي، چون كه عكس من در اشك عاشق است ...
نوشته شده توسط AR در یکشنبه پنجم فروردین 1386 ساعت 4:25 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت اون روز يادته ... ؟!
يادته يه روزي بهم گفتي :
هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون ، که نکنه نامردي اشکهاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم : اگه بارون نيومد چي؟! گفتي : اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه اش ميگيره ...! گفتم : يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نذار ... گفتي : به چَشم ... ! حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره ...! و تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم ميخندي ... !!!
نوشته شده توسط AR در یکشنبه پنجم فروردین 1386 ساعت 3:39 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت عشق را زیر باران باید جست .....
حتما باید عاشق باشی تا :
چند ساعتی می شود که زیر باران نشسته ام ،
ولی انگار که بی فایـده است !
گویی راست می گفت سهراب : " عــشـق را زیر باران باید جست... ! "
نوشته شده توسط AR در یکشنبه پنجم فروردین 1386 ساعت 3:34 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت تحملم کنید ولی نصیحتم نکنید !!!
می دونم تـلخ می نویسم، می دونم !!! اون آدم همیشه شاد، تو تـنهایـی و دلتنگیـش گـم شد ... به خدا دستم نمیره دروغ بنویسم، دستم نمیره بنویسم : " آهـــــــــــــــای من خوشبختم ! " بنویسم چیزی تو این روزگار گم نکردم ... " روزای خیلی سختی رو دارم میگذرونم " پس شما رو به خدا، تحملم کنید ولی نصیحتم نکنید !!!
نوشته شده توسط AR در یکشنبه پنجم فروردین 1386 ساعت 3:28 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت فصل جدایی .....
یکی پس از دیگری، بر سینه ام فرود آمدند ، و بر قلبی که هنوز عاشقانه برایت می تـپـد ! مدتها بود که دلم این روز سرد پاییزی را گواهی می داد ... باکی نیست ، آمادگی شنیدن آنها را داشتم ! بالاخره با این هم طوری می سازم ... از امروز کارهای زیادی دارم : اول باید تمام خاطرات مشترکمان را دفـن کنم ، سپس روحم را تبدیل به سنگ کنم ، و آنگاه زندگی تازه و بدون تو را بیاموزم ...
نوشته شده توسط AR در یکشنبه پنجم فروردین 1386 ساعت 3:0 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت وقتی که خبر مرگم را بشنود .....
خبر مرگ من را می شنود ، نه غمگین می شود و نه بهت زده ! اما رنگش می پرد و پاهایش سست می شوند ، لبخندی تلخ ولی کوتاه می زند ... آنگاه به یکباره پاییز امسال را به یاد خواهد آورد : و تمامی التماس های بی نتیجه من ! برای شروعی دوباره ... و ناگاه به یادش می آید که چگونه بر سر آرامگاهی ، با من پیمان بست که هیچگاه تـنـهایم نگـذارد ولی ...
نوشته شده توسط AR در یکشنبه پنجم فروردین 1386 ساعت 2:50 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت یادم باشد.....
یادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نیست ، یادم باشد : جواب کینه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم ، یادم باشد : باید در برابر فریاد ها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم ، یادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگیرم و از آسمان ، درس پاک زیستن، یادم باشد سنگ خیلی تنهاست، باید با او هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ، یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام نه برای تکرار اشتباهات گذشته ! یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم ... یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد ! یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کسی فقط به دست خودش باز می شود ، یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ... و یادمان باشد هیچگاه از راستی نترسیم !
نوشته شده توسط AR در یکشنبه پنجم فروردین 1386 ساعت 2:44 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت وقتی دلت خسته شــد .....
ديگر خنده معنايی ندارد ... فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد ! وقتی دلت خسته شــد ، دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ... فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای ! وقتی دلت خسته شــد ، دیگر هيچ چيز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن ...
نوشته شده توسط AR در یکشنبه پنجم فروردین 1386 ساعت 2:41 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت خداحافظ.....
خداحافظ همين حالا همين حالا كه من تنهام خداحافظ بشرطی كه بفهمی تر شده چشمام خداحافظ كمی غمگين به ياد اون همه ترديد به ياد آسمونی كه منو از چشم تو مي ديد اگه گفتم خداحافظ نه اينكه رفتنت سادست نه اينكه ميشه باور كرد دوباره آخر جادست خداحافظ واسه اينكه نبندی دل به روياها بدونـی بی تو و با تو هميـــــــنه رسم اين دنيا
نوشته شده توسط AR در شنبه چهارم فروردین 1386 ساعت 3:4 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت |
|